صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
|
دست دردستم نه اي كه گيسوي تو يك اقيانوس |
||
|
2
نوشته شده توسط حامد در ساعت 12:40 بعد از ظهر
|
|
||
|
"بازی تمام شد....." دیگر به پایانم رسیده ام |
||
|
2
نوشته شده توسط حامد در ساعت 12:30 بعد از ظهر
|
|
||
| نامه های بی جواب | ||
|
نامه های بی جواب چشمای تو برای من پر از نگاه آشناست لبهای تو بسته تو قاب ولی پر از گفتنی هاست نیستی با من هرجا میرم ولی خیالت پیشمه مث یه زخم قدی می تیشه به ریشه ام می زنه عکس تو و خیال تو منو شبو مهتابو اب دلم می گه زودتر بخواب شاید بیاد پیشت تو خواب همه می گن داشتن تو یه آرزوی محاله بچه نشی ای دیوونه اینا همش یه خیاله ولی من تو چشم تو جز حقیقت نمیبینم من اینو ثابت می کنم وقتی کنارت بشینم بهت می گم از عاشقات از همه دیوونه ترم برای تو از دنا نه از همه جونم می گذرم بهت می گم جسارته بهت بگم دوست دارم ولی بازم بهت می گم جز تو کسی رو ندارم رویای روزو شب من آرزوی محاله من بذار که رنگ حقیقت بگیره این خیال من بذار جواب داشته باشه این نا مه های بی جواب یه بار به خاطر دلم بی رون بیا از جلد خواب ....................... جلد عروسکی می خوام فراموشت کنم خط بکشم رو خا طره کاری کنم که خاطرت از یادو خاطره بره یواش یواش میرم تا که گذشته ها رو پاک کنم صداتو از یاد ببرم نوشته هاتو خاک کنم هر جا میرم عکس تو ا اینجوری که باز نمیشه اون یکی رو که بردارم یک دیگه از زیرشه رو در رو دیوار همه جا نقش دوتا چشمون توست اون لبخند بی ریا نگاهمهربون توست اما چقدر تو فرق داری با اون همه عکس قشنگ پشت نقاب قایم شدی اون نقابای رنگارنگ یه بار شده بیرون بیای از اون جلد عروسکی؟ یه بار شده بخندی که نگیره رنگ الکی؟ نه تو نمیفهمی منو حرفای من بی معنیه می گی دیگه باید برم معنی عاشقی اینه.. باشه برو یادت باشه اون صورتک رو برداری به جای اون رو صورتت عکس خودت رو بذاری شاید دیگه اینجوری همه نگن مهربونه بگن که اون چه بی مرام اون زیر آتیش می سوزونه عکس تورو بر می دارم از درو دیوار این خونه اما بازم عکسای تو تو هر خونه ای مهمونه کاش اونا هم بدونن یه دل داری مث یه سنگ نه مث اون نگاه خوب تو این همه عکس قشنگ
|
||
|
2
نوشته شده توسط حامد در ساعت 12:20 بعد از ظهر
|
|
||
|
باز صبح شده و من باید تا انتهای این روز نقاب بیخیالی بزنم تا وقتی که دوباره در رخت خوابم جا خوش کنم . وای ! چقدر این نقاب زشت است و خسته کننده . نفسم پشت این نقاب بند می آید . آیا اومرا پشت این نقاب خواهد شناخت ؟ نه ! او هم دیگر مرا نمیشناسد . چه با نقاب چه بی نقاب . روزی خواهد آمد و عاقبت سهم دستان مرا خواهد داد . یک ضربه با نهایت ضربه . چقدر خوب است که اینک همه در خوابند . آه ! تنهایی عشق را نیز به ریه هایم خواهم فرستاد تا تمام وجودم باور کنند که دیگر تنهایم گذاشتند . نفسم پشت این نقاب بند میآید ......
|
||
|
2
نوشته شده توسط حامد در ساعت 12:6 بعد از ظهر
|
|
||
| کاش می شد | ||
|
کاش می شد يکبار هم که شده تو حرف بزنی، يا فقط يک بار بگويی چرا؟
مگر خودت قلبم را برای دوست داشتنش نيافريده ای؟ مگر خودت نخواستی که با همين پاهای خسته کوير های انتظار را طی کنم؟ پس حالا بگو... بگو که چرا همه جاده ها را بسته ای؟ بگو چرا پاهايم را از من گرفته ای؟ بگو چرا اينجا بوی مرگ می دهد؟ بگو که خواب می بينم، بگو که او هنوز هم هست، بگو که اشتباه می کنم... خدايا حرف بزن، بگو که اينها همه اش خواب مرگ است، بگو که من بيدار می شوم... خدايا حرف بزن، خدايا به صدايم گوش کن، من خسته ام... |
||
|
2
نوشته شده توسط حامد در ساعت 1:28 قبل از ظهر
|
|
||