تبليغاتX
بی صداترین باران
بی صداترین باران
ای کاش صدای شر شر باران هایی را که از چشمانم می بارید می شنیدی
 

فلک سنی مندن آییردی
 
آما من سنی یادیمدان چخاردا بیلمیرم چونکی ایندیلرده
 
گونش چیخاندا یادیما دوشورسن نئجه کی گون چیخاندا بیز بیربیریمیزی گوره ردیک
 
گونش باتاندا اوز یادیما دوشورم چونکی او زامانلار سندن آیریلیردم
 
آما سندن آیریلاندادا بیر اومیدم واریدی کی سنی گورم ،
 
 
من آیا باخارکن سنین گوزل گوزله ریوین ایشیغی کی
 
 
منیم جیسمیمه تزه بیر روح وئریردی یادیما دوشور
 
ایندی من هر گئجه حوض باشینا گئدیرم  تا او آی کی سنه بنزه ئیر گورم ،
 
 
اوندا حس ائدیرم کی منه چوخ یاخینسان
 
ایسته ئیرم الیمی چکم قارا تئللرووه ، ایسته ئیرم سنی قوجاقلایام باغریما باسام تا بیله سن کی
 
 
سنی نه قدر سویرم 
 
 
  اوندادی کی اللرم بوز وورموش سویا دئیر و سنین گوزل شکلین سودان پوزولور .... بیلیرم سن
 
 
یانمدا دئییرسن
 
آما سنی گورمک اوچون بو سویوخ هاوادا گوزله ئیرم سو دورولا سنیی یئنه سودا گورم
 
 
بو سنی اوزومننده چوخ سئودیگیمه گورادی سوگیلیم.       
                                      
ترجمه :
 
روزگار تو را از من جدا کرد
 
اما من نمی توانم تورا از یاد ببرم زیرا این روزها
 
وقتی که خورشید طلوع می کنه تو یادم می افتی مثل اون وقت که خورشید در می اومد
 
 
و ما همدیگر رو می دیدیم
 
وقتی که خورشید غروب می کنه به یاد خودم می افتم چون اون وقتا از هم جدا می شدیم
 
اما وقتی از تو جدا می شدم امیدی داشتم که تو را دوباره ببینم ، وقتی که به ماه نگاه می کنم
 
 
نور چشمان زیبای تو که
 
 
 به جسمم روح تازه ای می بخشید به یادم می افته
 
این روزها من هر شب سر حوض میرم تا ماه که به تو خیلی شبیه اونو ببینم
 
 
 آخه اون وقت حس می کنم که
 
 تو خیلی به من نزدیکتری می خواهم که دستم به موهای سیاه قشنگت بکشم،
 
می خواهم که تو را بغل کنم و در آغوش بگیرم تا بدانی که چقدر دوستت دارم
 
 
اون وقته دستم سرد می خوره عکس زیبای تو از روی آب پاک می شه و من میفهمم که پیشم
 
 
نیستی....
 
اما برای دیدن تو در این هوای سوزناک منتظر می مانم تا آب زلال بشه  و تو را دوباره تو آب ببینم
 
این انتظار من برای اینه که تو را بیشتر از خودم دوستت دارم عزیزم.
2 نوشته شده توسط حامد  در ساعت 2:45 بعد از ظهر  | 

مرا تنها مگذار! بي تو آسمان زيبا نيست و راه رفتن ابرها به راه رفتن مردگاني مي ماند كه از خوابي دير برخاسته اند.

بي تو كتابها بسته مي مانند و قلمها ناي نوشتن ندارند. بي تو هيچ جاده اي به طرف افقهاي روشن نمي رود و هيچ جنگلي به فكرسبز شدن وباليدن نمي افتد وهيچ پرنده اي بالهايش رابراي پرواز آرايش نمي كند.

 

مرا تنها مگذار! نمي خواهم دراتاقي كه از بوي خورشيدتهي است نفس بكشم. نمي خواهم درمحاصره ديوارها و پرده هاباشم.  نمي خواهم شكل ستاره ها راازيادببرم. بي تو لبخندمفهوم ندارد وزندگي يك معماي حل ناشدني است.بي تو زمين يك توپ سرگردان است و دلم يك تكه يخ است . بي توشعرهاي شرقي من بي معناست و گلهايي را كه در باغچه كاشته ام رنگ وبويي ندارند.

 

مراتنهامگذار! من نميتوانم اين همه كوه و صخره و آهن رابر شانه هاي نحيفم حمل كنم. من طاقت روبرو شدن باامواج بلنددريا وآرامش سپيداقيانوس راندارم. بي تو خواب بدمزه و تلخ است ومن هزاران سال است كه پلك بر هم نگذاشته ام

وهزاران سال است كه آغوشم را به روي كسي نگشوده ام وهزاران سال است كه آوازنخوانده ام. بي تو پنجره ها خالي ازمنظره اند وسينه ها خالي از شور و شوق

 

مرا تنها مگذار! من نمي توانم ثانيه هاي سرد وساكت رابه طرف فردا هل بدهم  وروي نزديكترين درخت قلبم رابه يادگار حك كنم.

 

 

اميدوارم اوني روكه دوسش دارين هيچ موقع تنهاتون نذاره

 

2 نوشته شده توسط حامد  در ساعت 2:35 بعد از ظهر  |