تبليغاتX
بی صداترین باران
بی صداترین باران
ای کاش صدای شر شر باران هایی را که از چشمانم می بارید می شنیدی
من نباشم
من نباشم کی تو رؤیا ، موهاتو ناز می کنه ؟
 کی با بالای شکسته با تو پرواز می کنه ؟
 راس بگو من که نباشم اخمای پیشونیتو
 کی میاد دونه دونه با حوصله باز می کنه ؟
 من نباشم کی می شینه تا سحر بالای سرت ؟
 کی میاد برداره اشکو از رو چشمای ترت ؟
من نباشم کی میاد موقع رفتن اشکاشو
می کنه بدرقه ی راه بلند سفرت ؟
 من نباشم کی گلای خواهشت رو آب میده ؟
کی به فریادت با حس عاشقی جواب می ده ؟
 راس بگو به غیر من کدوم دیوونه ای میاد
 واسه هر اشاره کردنت دو تا کتاب می ده ؟
 من نباشم کی میاد با خواهش و با التماس
 با یه عالم گل ارکیده و کلی گل یاس
 منت چشماتو می کشه فقط به این امید
 که بهش بگی برو ، شعرای تو پر از خطاس
من نباشم کی میاد ناز نگاتو می خره ؟
 کی میاد دنبال تو تو رو تا خورشید می بره ؟
من نباشم کی میگه همیشه حقا با توا ؟
 واسه ی خاطر تو جون می ده پشت پنجره
 من نباشم کی می باره تو زمون تشنگیت ؟
 کی می خواد تو رو مث من تو تموم زندگیت ؟
 من نباشم کی با چشمای تو سازشش می شه ؟
 با تموم مهربونی و غم و دیوونگیت
من نباشم کی واسه خوابت لالایی می خونه ؟
 تو تو هر هوایی باشی ،‌ باز تو دنیات می مونه ؟
 من نباشم کی بهت می گه بازم عاشقتم ؟
اگه حتی دلمو بشکنه و برنجونه
 من نباشم کی تحمل می کنه کار تو رو ؟
 با رقیب گشتنا و اذیت و آزار تو رو
 تو خودت داور میدون شو بگو من نباشم
 کیه که جواب نده تلخی رفتار تو رو ؟
من نباشم کی برات قصه می گه تا بخوابی ؟
کی میاد سراغ رؤیات تو شبای مهتابی ؟
 من نباشم کی بیداره تا تو خوابت ببره ؟
 کی قایم می شه لای ابرا که راحت بتابی ؟
 من نباشم کی کلافت می کنه با سوالاش ؟
کی تو رو بهم می ریزه ، با بیان خیالاش ؟
 ولی بی انصافیه ،اینم بگم ، من نباشم
 کی تو نامه جای اسمت ماهو می ذاره بالاش ؟
 من نباشم کی تو هر چیزی بگی گوش می کنه ؟
 کی به خاطر تو دنیا رو فراموش می کنه ؟
 من نمی گم تو بگو که کی زمون قهر تو
 همه ی مردم دنیا رو سیاپوش می کنه ؟
 من نباشم کی تو رؤیا درو روت وا می کنه ؟
 هر چی که گم می کنی یه جوری پیدا می کنه
واسه ی من افتخاره ، نگی منت می ذاره
ولی که اندازه ی من ، زیبا ‌زیبا می کنه ؟
من نباشم کی به مرغ عشق تو دونه می ده ؟
 کی به طاووس قشنگ آرزوت لونه می ده ؟
 کی به اون سری که توش عشق یه آدم دیگس
 با نهایت جنون و عاشقی شونه می ده ؟
 من نباشم کی واست حرفای رنگی می زنه ؟
 دیگه کی حرف چش به اون قشنگی می زنه ؟
 کی میاد به جای طرحای قدیمی و زیاد
روی نامه طرح برگ توت فرنگی می زنه ؟
 من نباشم کی میاد انقدر برات دعا کنه ؟
 هر چی برگردونی رو تو ، باز تو رو صدا کنه
 کیه که بدونه دیشب با رقیبش بودی و
 انقد عاشقت باشه ، بازم بهت نگاه کنه ؟
 من نباشم می دونم تو استراحت می کنی
 اولش ساده به این نبودن عادت می کنی
 اما وقتی فهمیدی راس راسی عاشقت بودم
 نمی گی اما یه کم ، احساس غربت می کنی
 من نباشم اگه حس کردی یه کم غریب شدی
 از یه عاشق یا یه شمع سوخته بی نصیب شدی
 بنویس رو کاغذ و بده دس باد بیاره
 بنویس فقط تویی ، چون دیگه بی رقیب شدی
 من میام گذشته رو می دم دس آب روون
 بعدشم با التماس بهت می گم دیگه بمون
اگه پای کسی تو زندگی ما وا نشه
می تونیم با هم بریم تا هفت تا شهر آسمون
 من نباشم یه روز امتحان کن و بگو چی شد
 اگه امتحان می کردی تو ، چه قد چیزا می شد
 بعد امتحان اگه یه وقت کسی بود مث من
 نشونم بده بگو شاگرد اولت کی شد ؟
 من نباشم می دنم فکر می کنی خود خواهیه
 ولی این حقیقته ، قصه آب و ماهیه
 هیچ کسی نمی تونه انقد دوست داشته باشه
 عشق من یه عشق آسمونی و الهیه
من نباشم ولی نه ،‌ باید خودت بگی بیا
 تو باید فرقی بذاری میون عاشقیا
 دیگه ما تو عصرمون لیلی و مجنون نداریم
قلبامون سنگی شدن ،‌ رنگ دلامونم سیا
 من نباشم به خدا قدر تو رو نمی دونن
 دوس دارن باهات بسازن و لیکن نمی تونن
 من می رم تا که نباشم ولی یک چیزو بدون
 اونا هیچ کدومشون آخر باهات نمی مونن
مریم حیدرزاده
2 نوشته شده توسط حامد  در ساعت 10:26 بعد از ظهر  | 

عذر مرا به خاطر واژه هاي دلتنگيم بپذيريد 
زيرا دلتنگي هايم را با كسي جز شما دوستان عزيزم نمي توانم قسمت كنم   
 
بايد كه تو را من فراموش كنم اما چگونه
مهرت از دل بركنم  اما چگونه
يادت از ياد برم اما چگونه
نقطه عشقي از ميان اين همه آدم برخود حك كنم اما چگونه
هر چه هست و نيست در دل به رويش پا نهم اما چگونه
به خود گفتم كه عشق را در دل مي كشم من اما چگونه  
به تو گفتم مي روم گم مي شوم دل مي كنم اما چگونه
با غرور كودكانه زير لب گويم من تو را روزي مال خود خواهم كرد اما چگونه
من روزي هزاران بار مي ميرم اما دل در تپشها، بازم سراغ يار مي گيرد
ولي من خوب مي دانم دل كنده اي از من، بگو اما چگونه
                                  
عشق از نگاهی دیگر
 
 
تو نمی دانی چه قدر آرام کننده است که در آغوشش سر بگذاری و های های گریه کنی،چه لذتی دارد که بر شانه هایش دست بگذاری و با تمام وجود بخندی. نمی دانی چه حسی دارد که چشم به راهش بمانی و منتظر بر در نشینی. نمی دانی که انتظار آمدنش امید شبی دل انگیز را بر بسترش می دهد.
نمی رنجی از طغیان های درونش چون خود نیز طغیان می کنی. آرام نگاهش می کنی تا درون شعله ورش خاموش شود و به بعد به پای صحبتش می نشینی. می شنوی ، می شنوی و باز می شنوی چیزی نمی گویی اما او از نگاهت می خواند که حرفش را پذیرفته ای یا نه. و هنگامی که تو طغیان می کنی تو را کنار خود می نشاند و حرف به حرف و کلمه به کلمه می شنود و بعد برایت حلاجی می کند و تو نیز خاموش می شوی.
لذت می بری از اینکه چشم براهت باشد از اینکه نبودن تو در کنارش آرام و قرار را از او گرفته ست و لذت می بری از اینکه وقتی از دور می بینیش آغوش گرمش را برایت باز می کند و تو نیز بی دریغ پاسخش می دهی. آه، چه قدر زیباست که نفس های گرمش گونه ات را بسوزاند و چه زیبا تر که تپیدن قلبت به قلبش نوایی شاد دهد.
چه غرورآورست که خود را برای او بدانی او نیز خود را برای تو.
چه ساده می نشیند پای صحبتت و چه زیبا گوش فرا می دهد. می گویی برایش " از چیزهای کوچک ، از دانه های شبنم بر تیغه های علف . یا از چیزهای بزرگ ، از آن چه که در جهان می گذرد."
می گویی و می گویی و او می شنود و می شنود.
وقتی افکارش مشوش می شود به یاریش می شتابی و هم کلامش می شوی. روزی که بی قراری و مضطرب، آرام نگاهت می کند و می گوید چه چیز آشفته ات کرده در حالی که من کنار توام و لحظه ایی تنهایت نمی گذارم. آه، این حرفش چه قدر به دل می نشیند.
 
آه، چه زیباست وقتی حس می کنی موجودی دیگر درونت رشد می کند، نفست را می گیرد و لگد بر شکمت می کوبد اما آخ بر زبان نمی آوری و به روی ندیده اش می خندی. لحظه به لحظه حسش می کنی، نوازشش می کنی و برایش لالایی می خوانی.
و تو! چه لذت می بری که فرزندت درون همسرت آرام آرام رشد می کند ونشان از تو می برد. سر بر شکم همسرت می گذاری و هیاهوی کودکت را می خندی.
روز ها می گذرد و منتظری تا رخ زیبای کودکت را ببینی.
آه، درد به سراغ تو می آید . فریاد می زنی، ناله می کنی و چنگ بر بستر می زنی.
و تو! نگرانی و از دیدن رخ پر درد همسرت اشک بر گونه ات روان می شود.
و در این هیاهو گریه ی نوزادت تو را به خود می آورد ، صدایش را می شنوی و از هوش می روی و بخوابی عمیق فرو می روی.
و تو! اشکت به خنده بدل می شود.
نمی دانی چه حسی دارد که سینه ات را در دهان بچه ات بگذاری تا از شیره ی وجودت بمکد و به واسطه اش نیرو گیرد.
وتو! نمی دانی ، چه قدر سرشار از غرور می شوی که کودکت صدایت کند و تو را حامی خود بداند و دستانش کوچکش را در دستانت بگذارد و با تو به گردش رود.
 چه حسی دارد که کودکت را میان خود و همسرت بنشانی و برایش قصه بگویی و بخندانیش. شاهد بزرگیش می شوی و به کمالش می رسانی .
تو نمی دانی چه قدر لذت بخش است که در آغوش همسرت باشی و بوسه ی گرمش لبانت را به هم دوزد. او اشک می ریزد و تو دلداریش می دهی و آخرین بار چشمانش را که با هر قطره از اشکش عشقت فریاد می زند، می بینی و چشم از دنیا فرو می بندی.
نه! تو نمی دانی... تو نمی بینی این همه زیبایی را!!!
 
 
                                   
 
2 نوشته شده توسط حامد  در ساعت 9:8 بعد از ظهر  |