صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
|
خدايا! چه حاجتي مونده كه برام برآورده نكرده باشي ، هرچي فكر مي كنم همه چي دارم و به جز شكر تمام بخشيده هات چي دارم كه بگم .
خانه آرزوهایم کلبه ای است کوچک دردشت شقایقها است ،
که تو را کم دارد، راستی کی می آیی ...؟
در کوچه پس کوچه های انتظار فراق را هجی می کنم.
فانوس به دست هر سحرگاه در انتظار نا مه ات هستم.
عهدمان فراموشت نشود.
گفتمش بی تو چه میباید کرد ؟ عکس رخساره ی ماهش را داد ......
گفتمش همدم شبهایم کو ؟ تاری از زلف سیاهش راداد ......
وقت رفتن همه را میبوسید ، به من ازدور نگاهش را داد ......
یادگاری به همه داد و به من ، انتظار سرراهش را داد .
|
||
|
2
نوشته شده توسط حامد در ساعت 3:13 بعد از ظهر
|
|
||
|
مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند .آن ها عاشقانه ... يكديگر را دوست داشتند زن جوان : يواش برو من مي ترسم مرد جوان : نه اين جوري خيلي بهتره زن جوان : خواهش ميكنم من خيلي مي ترسم مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگويي كه دوست دارم زن جوان : دوست دارم ، حالا ميشه يواشتر بروني مرد جوان : مرا محكم بگير زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواش بري مرد جوان : به شرط اين كه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سر خودت بگزاري ، آخه نمي تونم راحت برونم اذيت مي كنه روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود برخورد موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد . در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتور سيكلت رخ داد يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود . پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
|
||
|
2
نوشته شده توسط حامد در ساعت 11:52 قبل از ظهر
|
|
||