تبليغاتX
بی صداترین باران
بی صداترین باران
ای کاش صدای شر شر باران هایی را که از چشمانم می بارید می شنیدی
   رویا چرا تنهام گذاشت؟
بگو گفتم  یا نگفتم 
 
به  تو  گفتم قبل رفتنت  اگه نباشی  یک روز کاری با دنیا ندارم به تو گفتم خدمو می کشم و پر می زنم تو آسمونا 
 بگو گفتم  یا نگفتم............
 بگو گفتم  یا نگفتم............
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات
چشماتم تنهام گذاشتن خالا من ماندمو تیخ و یک دست و رگ عکس پاره تو و من
 بگو گفتم  یا نگفتم............
 بگو گفتم  یا نگفتم............
مگه  بهت  نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره حالا روزگار من بعد سفر کردن تو طناب داره تیخ  می کشم رو رگهام می پاشه خونم رو عکسات نتونه سدی بسازه رنگ چشمات سیل اشکات
به  تو  گفتم قبل رفتنت  اگه نباشی  یک روز کاری با دنیا ندارم به تو گفتم خدمو می کشم و پر می زنم تو آسمونا
 بگو گفتم  یا نگفتم............
 بگو گفتم  یا نگفتم............

 

دیگر نمانده هیچ

 دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت
 دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ
 خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
 جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ
 تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم
 تا شاید این گریختنم زندگی دهد
 تنها شدم که مرگ اگر همتی کند
 شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد
 تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس
 تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش
 دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات
 بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش
 اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز
 آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
 اینک منم گریخته از بند زندگی
 با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟
 
   
 
پشت شيشه برف مي بارد
 
پشت شيشه برف مي بارد
در سكوت سينه ام دستي دانه اندوه مي كارد.
   
 
دوست داشتن آنهايي كه مارا دوست دارند كار بزرگي نيست****
مهم آنست آنهايي را كه ما را دوست ندارند را دوست بداريم****
 
 
 
 
وه! چه شبهای سحر سوخته
من
                         خسته
در بستر بی خوابی خویش
در پاسخ ویرانه ی هر خاطره را کز تو در آن
یاد گاری به نشان داشته ام کوفته ام
 
کس نپرسید زکوبنده و لیک
با صدای تو که می پیجد در خاطر من :
کیست کوبنده ی در ؟؟
 
هیچ در باز نشد
تا خطوط گم و رویایی رخسار تو را
بازیابم من یکبار دگر ........
 
آه ! تنها همه جا ، از تک تاریک ، فراموشی کور
سوی من داد آواز
پاسخی کوته و سرد
مٌرد دلبند تو مرد !
 
 
 
راست است این سخنان : من
چنان آینه وار
 درنظر گاه تو استادم پاک
که چو رفتی ز برم
چیزی از ماحصل عشق تو بر جای نماند
در خیال و نظرم
غیر اندوهی در دل ، غیر نامی به زبان
جز خطوط گم و ناپیدایی
در رسوب غم روزان و شبان ....
 
 
لیک ازین فاجعه ی ناباور
با غریوی که
        زدیدار به ناهنگامت
ریخت در خلوت و خاموشی دهلیز فراموشی من
در دل آینه
باز
سایه میگیرد رنگ
در اتاق تاریک
شبحی می کشد از پنجره سر
در اجاق خاموش
شعله ای می جهد از خاکستر
من در این بستر بی خوابی راز
نقش رویایی رخسار تو را می جویم باز
 
 
با همه چشم تو را میجویم
با همه شوق تو را می خواهم
زیر لب باز تو را می خوانم
دائم آهسته به نام
 
ای مسیحا
اینک
مرده یی در دل تابوت تکان می خورد آرام آرام
 
2 نوشته شده توسط حامد  در ساعت 11:30 قبل از ظهر  |