صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
|
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد.چو بغض تلخ فقدانت امان خواب را از من بدزديده ست.زمان انتظار است باز امشب گويي اين قلب از ماتم فراموش كرده آن هجران و دوري را كه تو ديگر نمي آيي.نمي آيي چه سردست اين شب پاييز تنم در آتش بي يار ماندن واي مي سوزد.هواي هستيم اما سراب و سنگي و سرد است تنم و رنجور و لرزان است.
عطش گرم است و حسرت سرد غبار گنگ بي بودن به چشمانم سرد و تلخ تنهايي بر لب اشكي به ناگه مي نشيند در پس اين گونه هاي منجمد از عشق بي فرجام
...................
امروز كه مي خواستم بروم
حجم سرد تنت عجيب مرا آشفت زيبا روي سنگي بگذار برود اينقدر در كشاكش لحظه ها اسيرش نكن
او براي رفتن آمده بود نه براي ماندن
|
||
|
2
نوشته شده توسط حامد در ساعت 12:10 بعد از ظهر
|
|
||